|
ب ی صدا فریاد ک ن |
|
|
شاید روزی این فصل سرد به پایان رسد . من به این ایمان نرسیده ام .... شاید روزی از راه رسد
که من هم ایمان بیاورم
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:6 توسط دریا |
انگار هر چی تلاش میکنی تا حالت بهتر بشه فایده ای نداره با این که حالا می دونم ریشه ی این همه خشم این همه تنهایی این همه درلهره از کجاست بازم انگار نمیشه نمیشه که خلاص شم از این من پر از خشم پر از غم ...پیشتر ها فکر می کردم غم واقعا با من زاده شده غم جزیی از وجودمه ...چند روز پیش عکس های بچگیم و نگاه می کردم تو هیچ عکسی من نمی خندیدم ...دریای کوچک همیشه چشمانش خیس بود و دل تنگ پدری که به یاد نداشتش حالا بزرگ شده و باز این اشک ها این اشکها رهایش نمی کند و نمی داند چرا ؟ حالم هیچ خوب نیست ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:27 توسط دریا |
گاهی چشمانم به دنبال نگاهی آشنا چرخ می زند و انگار خبری نیست....
گاهی دستانم به تمنای گرمایی دراز است و انگار دستی به سویم دراز نیست....
گاهی قلبم می خواهد بیرون بپرد برای قلبی و انگار قلبی اینجا نیست....
پس روبروی آینه میایستم و چشم به چشمم می دوزم و دستانم را دراز می کنم و در آغوش می کشم
این من گمگشته فصل سرد را ،تا گرمش و کنم و نوید آمدن شکوفه ها را در گوشش زمزمه کنم ....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:50 توسط دریا |
۲۵ سال پیش ...روز ۱۵ اردیبهشت ، توی یه شب بهاری ،در میان شادی خانواده ام ، پا
به این دنیا گذاشتم ... تولدم مبارک ![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 20:41 توسط دریا |
امید ، آرزو ، آرامش ...اینا وجود دارن ؟!!حتما وجود دارن ...این روزا به یه چیز فکر می کردم ، چطور می شه اینا رو به زندگیم برگردونم ، بعد تو یکی از این روزا یه فکر زد به سرم ...یعنی به خودم اومدم فهمیدم که خیلی وقته که به این چیزا فکر نکردم ، یعنی یه جورایی همش به خودم قبولوندم که اینا از زندگی من رفتن و دیگه هم بر نمی گردن !!انگار دچار یه مرض روانی شدم که فقط به بد بختی و غم و قصه ها فکر می کنم...نشستم و اول از همه لیست آرزوهام و نوشتم ، یعنی یه جورایی یه تصویر از آیندم توی ذهنم ساختم و بعد سعی کردم اون تصویر و واضح تر کنم ، برای چند لحظه با اون تصویرم زندگی کردم ،اون چند لحظه از بهترین لحظات زندگیم بود ، بعد انگار یه قدرت خارق العاده پیدا کردم ،نمی گم حالم کاملا خوب شده ولی دارم سعی می کنم وقتی حالم بد می شه به اون تصویر فکر کنم ، به لبخندی که توی اون تصویر رو لبمه ،به آرامشی که درونمه ،به امیدی که توی چشمامه ، من لیاقت اون تصویر ودارم ، چرا باید از دستش بدم چرا باید طور دیگه ای زندگی کنم ؟!! نمی دونم شاید این تجربه ی جدیدم زیاد طول نکشه ولی از ته دل آرزو می کنم قدرت این تصویر بیشتر از قدرت ناملایمات زندگی و ترس و تنهایی و نا امیدی باشه ..................................................................................................................................
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:46 توسط دریا |
از دیشب تا الان کتاب « خاطرات روسپیان سودازده ی من » نوشته ی مارکز و تموم کردم ... خیلی وقت بود یه کتاب انقدر من و جذب نکرده بود البته به جز کیمیاگر!! وای چقدر خوشحالم
...اول از این که یه کتاب خوندم که خیلی دوستش داشتم و بعدم به خاطر این که خوندن این کتاب حال امروزم و خوب کرد...اگه هنوز نخوندینش حتماْ بخونید ، کتاب جالبیه
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:32 توسط دریا |
« زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها زمانی اتفاق
می افتد که انتظارش را نداری
خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی
قبل از اینکه شخص دیگری را بشناسی و انتظارداشته باشی او تو رابشناسد
دوستت دارم نه به خاطرشخصیت تو
بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم
اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست نداشت به این معنی نیست
که تو را با تمام وجودش دوست ندارد
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد
ولی قلب تو را لمس کند
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار
کسی باشی وبدانی که هرگز به او نخواهی رسید
مهم نیست در زندگیتان چه رخ می دهد مهم این است که چگونه به خاطر می سپارید و چگونه به یاد می آورید.»
گابریل گارسیا مارکز
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:3 توسط دریا |
این روزها نمی دانم روزم چگونه می گذرد ؟
اصلاْ می گذرد یا ایستاده است زمان و قصد عبور هم ندارد ...خودم را می بینم ایساده در خیابانی شلوغ
که همه ی آدم ها در حال رفت و آمدند و تنها من بی حرکت ایستاده ام ، مثل مسخ شده ها ... این
روزها بیش از هر چیز دلم عبور می خواهد ، می خواهم بگذرم از این زمان خفته در وجودم ...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:20 توسط دریا |
پست قبلیم و دوست نداشتم « اعتراف » رو می گم ، خیلی عصبی بودم نوشتمش ....تصمیم گرفتم یه مطلب از جبران خلیل جبران و که خیلی دوست دارم و به جاش بنویسم : چهره ها من چهره ای دیده ام که هزار رو داشت ،و چهره ای که یک رو بیشتر نداشت ، گویی در قالبی ریخته باشند. من چهره ای دیده ام که ورای تابش رویش زشتی زیرش را شناخته ام . و چهره ای که باید تابش رویش را بر می داشت تا زیبایی زیرش را دریابم . من چهره ی پیری دیده ام پوشیده از خط هیچ . و چهره ی صافی که همه چیز بر آن حک شده بود . من چهره ها را می شناسم ، زیرا که از ورای پارچه ای که چشمان خودم می بافد می بینم و به حقیقت زیرین می رسم.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:22 توسط دریا |
دیروز با یه دوست رفته بودم بیرون ، دیگه تحمل تو خونه موندن و نداشتم ، دیگه تحمل نداشتم بشینم گوشه ی خونه و با خودم هی حرف بزنم و این اشک ها دیونم کرده بودن... دوستم توی ماشین از یه تجربه ی جدید و یه کلاس جدید با هام حرف زد ، یعنی لا اقل برای من یکی جدید بود ، وقتی داشت حرف می زد من یهو یه چیزی رو متوجه شدم ... شایدم قبلا حسش کرده بودم ، یه نیاز ، نیازی که همیشه حسش می کردم ... من به یه جفت گوش با دو تا چشم که بهم ذل بزنه نیاز دارم ، دو تا گوش که ساعت ها براش حرف بزنم ، گریه کنم ، فریاد بزنم ، بترسم ، و اون فقط دو تا گوش باشه با دو تا چشم مهربون ... یه عالمه درد ، یه عالمه حرف ، یه عالمه ترس توی این دل صاحب مرده هست که فقط می خواد بیرون بیاد ... نمی خوام اینا رو پیش یه نفر بریزم بیرون که بخواد نصیحتم کنه یا تو دلش بهم بخنده یا باهام احساس همدردی کنه .. آره من فقط به دو تا گوش با دو تا چشم مهربون نیاز دارم تا این دمل چرکی چند ساله سر باز کنه ، بسوزه ، اشکم و در بیاره تا خوب بشه و اثری ازش نمونه ... این نیاز و همیشه داشتم ، وقتی دوستم گفت که یه متد هست که اصلش رو همینه خوشحال شدم ... شاید هنوز امیدی هست که حال من خوب بشه ، این همه درد از وجودم بره بیرون ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:52 توسط دریا |
| ||||||